شما در حال مشاهده نسخه متنی وبسایت بیبیسی هستید که از داده کمتری استفاده میکند. نسخه اصلی وبسایت را که شامل تمام تصاویر و ویدیوهاست، مشاهده کنید.
بازگشت به وبسایت یا نسخه اصلی
اطلاعات بیشتر درباره نسخه لایت که برای مصرف کمتر حجم دادههاست
مستند «کودک سرباز»؛ روایت ناشنیده و دردناک کودکسربازان جنگ ایران و عراق
هشدار: موضوع و محتوای این مطلب و مستند «کودک سرباز» بسیار آزاردهنده و دلخراش است.
«اولین بار که شهید دیدم روی میدان مین بود، یکدفعه یک پوتین دیدم و نصف پا که آنجا بود. خیلی وحشتناک بود.» این روایت یکی از هزاران کودکسربازی است که خاطرات کودکیشان، نه در کلاس درس و زمین بازی، که در جبهه جنگ و میدان مین شکل گرفته است.
«کودک سرباز؛ روایتی ناشنیده از کودک سربازان جنگ ایران و عراق»، مستند جدید بیبیسی فارسی است که در میان تصاویری دیدهنشده از جنگ ایران و عراق، با کودکسربازان این جنگ گفتوگو کرده است. آنها بعد از چهار دهه برای اولین بار خاطراتی را بازگو میکنند که پیش از این حتی با خانوادههایشان هم در میان نگذاشتهاند.
جنگ ایران و عراق، یکی از طولانیترین جنگهای جهان در یک قرن گذشته، نه فقط جانهای بسیاری را گرفت، که هزاران کودک و نوجوان را از دنیای معصومیت به ورطه مرگ و خشونت کشاند.
جنگ زمانی شروع شد که ایران تازه تجربه یک انقلاب را پشت سر گذاشته بود و تسویهحسابهای انقلابی، نیروهای مسلح را در روبرو شدن با یک حمله تمامعیار ناتوان کرده بود. ارتش عراق به سرعت در خاک ایران پیش میرفت و نیازی فوری برای بسیج عمومی در مقابله با این حمله نظامی احساس میشد.
دولت فراخوانهای گستردهای برای اعزام نیرو میداد و جوانان بسیاری با کمترین تجهیزات و آموزش راهی جبههها میشدند. در این میان اما کودکان و نوجوانانی بودند که پیش از رسیدن به سن قانونی و بر خلاف تمام قوانین و پیمانهای بینالمللی در جبهههای جنگ حاضر میشدند، واقعیتی تلخ و بیرحم که در تمام سالهای جنگ ادامه داشت.
موضوع و محتوای این مستند بسیار آزاردهنده است. بسیاری از کودکانی که در این فیلم دیده میشوند در جریان جنگ کشته شدهاند. این مستند همچنین حاوی تصاویری از جراحات شدید، اعضای قطع شده بدن، تصاویر جنگ، افرادی که جان خود را از دست دادهاند و دیگر صحنههای دلخراش است. همینطور، داستانهای شخصی افرادی که در این فیلم با آنها مصاحبه شده، بسیار متاثرکننده هستند.
«چکمه نظامی اندازه پای من پیدا نشد. همه بزرگ بود.» رضا شکرالهی میگوید اولین بار ۱۱ سالش بود که با پدرش به جبهه رفت. «عکسی دارم با یک کلاشینکف در حیاط مدرسه، که فقط سرم از اندازه اسلحه بلندتر است. هر کس مرا میدید ذوقزده میشد. با من عکس یادگاری میگرفتند، به عنوان یک سرباز داوطلب کودک. فاجعه بود.»
در دهه ۱۳۶۰ خورشیدی رسانهها و نهادهای آموزشی در ایران به شدت متاثر از جنگ و تبلیغات آن بود. کودکان هر روز صبح با سرودهای حماسی و شعارهای انقلابی راهی کلاسهای درس میشدند تا داستان حسین فهمیده، نوجوان ۱۳ سالهای را بخوانند که خودش را با خمپاره زیر تانک انداخته بود.
«حسین فهمیده از امام زمان هم مهمتر بود. در مدرسه عکسش همه جا بود. پوسترش همه جا بود. شعارش همه جا بود.» رضا شکراللهی به یاد میآورد که این داستانها در کنار برنامههای تبلیغاتی تلویزیون از جنگ تا چه حد بر کودکی او تاثیر گذاشته بود: «احساس میکردم که اینها خیلی شخصیتهای متمایزی هستند. یک جور قهرمانند. اصلا نمیدانستم دارم چکار میکنم. فقط یادم است که خیلی دوست داشتم بروم جنگ.»
اما این رویاهای قهرمانی، در جبهههایی که مرگ را در تار و پود کودکی آنها میتنید، به واقعیتی هولناک بدل میشد.
«خیلی از ما تصورات هالیوودی از جنگ داشتیم. دید فانتزی نسبت به جنگ داشتیم. و البته با عملیات اول این تصورات از بین میرفت.» مهدی طلعتی میگوید در ۱۵ سالگی جزو اولین دانشآموزانی بوده که از مدرسه محل تحصیلش به جبهههای جنگ رفته است. «وقتی اولین گلوله خمپاره جلوی من خورد زمین، از ترس نشستم. یکی از بچههای تجریش در گروه ما بود. سرش را گذاشت روی زمین. ترکش خورده بود به سرش. همانجا تموم کرد.»
کودکان و نوجوانان بسیاری تحت تاثیر فضای تبلیغاتی جنگ، با دست بردن در شناسنامه راهشان را به جبههها پیدا میکردند. اما کودکسربازان سابقی که در مستند «کودکی از دسترفته» خاطرات آن دوره را مرور میکنند، میگویند برای جبهه رفتن پیش از رسیدن به سن قانونی، سختگیری چندانی در کار نبود.
مسعود هاشمی که از ۱۴ تا ۲۰ سالگی در جبههها حضور داشته و بارها مجروح شده، با نفسی تنگ از حملات شیمیایی جنگ، خاطره جبهه رفتنش را بازگو میکند. «رفتم در اتوبوس نشستم تا به پلیس راه رسیدیم. یک افسر راهنمایی رانندگی آمد بالا و تا من را دید کشاند پایین و گفت این بچه را کجا می برید. دو هفته بعد دوباره با اعزام بعدی رفتم. این بار زیر صندلی اتوبوس پنهان شدم. ظریف بودم و کوچک.»
او میگوید در آن زمان خود دستاندرکاران «به بچهها خط میدادند که تو میتوانی از این طریق این کار غیرقانونی را قانونی کنی و ما هم نادیده میگیریم».
رضا شکراللهی هم میگوید سختگیری جدی برای جلوگیری از اعزام و رفتن کودکان به جبهه در کار نبود. «این که حکومت نمیدانست این بچه ها در جنگ هستند یک دروغ خندهدار است. بزرگ و خندهدار. مضحک است. نه تنها میدانست که دامن میزد.»
جنگ کودکان را به سرعت در سنگرها و خاکریزها و میدانهای مین خود میبلعید. آنها که تا دیروز در کوچه بازی میکردند و دغدغهشان درس و مشق و دعواهای کودکانه بود، حالا در جنگ آدمبزرگها میان خون و باروت به سرعت بالغ میشدند.
رضا شکراللهی میگوید: «بچههایی مثل من که در جنگ بودند، همه ما یکشبه بزرگ شده بودیم. ما دیگر بچه نبودیم. ما در موقعیتی از یک مرزی رد شده بودیم که نباید رد میشدیم، و چون رد شده بودیم دیگر بچه نبودیم.»
مهدی طلعتی تجربه از نزدیک دیدن مرگ را برای یک کودک فاجعهای میداند که «بقیه چیزها در مقابل آن بچهبازی است، حتی برای آن بچه».
او به یاد میآورد که برادر کوچکش ۱۴ ساله بوده که در دوره آموزش تخریب شرکت کرده است. «پیدایش کردم. به فرمانده گفتم تو میدانی این ۱۴ سالش است؟ سرش را انداخت پایین. گفت من نمیتوانم جلویش را بگیرم. خودش آمده... بعد گفتم داداش بلند شو بریم. هیچی نگفت. بلند شد. بردمش پیش پدرم. دوباره رفت... دوباره رفت.»
جثه و جسارت کودکانه، تلخترین و خطرناکترین سرنوشتها را برای سربازان کودک رقم میزد. مسعود هاشمی میگوید «شصت درصد بچههای واحد تخریب زیر ۱۸ سال بود، چون مخصوصا برای مینیابی افرادی را انتخاب میکردند که چابک باشند، هر چی ظریفتر بودند بهتر میتوانستند در میدان مین کار کنند. و دوم این که خیلی خطرناک بود، یعنی با عقل جور در نمیآمد. ولی بچههای کم سن و سال زیاد فکر نمیکنند.»
رضا شکراللهی از فضای مغلوبه اواخر جنگ میگوید و عملیات بزرگی که قرار بود «اتفاق بزرگی» باشد اما همه چیز برعکس شد و نیروها مجبور به عقبنشینی شدند.
«من پشت یک تویوتا بودم که گازش را گرفته بود که برگردد. یکی از بچهها که میشناختم از دور داشت میدوید که خودش را به ماشین برساند. او را نگاه میکردم که… یک لحظه دیدم دوتا پا فقط دارد میآید. یعنی اصلا متوجه نشدم… اصلا متوجه نشدم گلوله تانک بهش خورد. یعنی در کسری از ثانیه فقط دیدم دو تا پا چند قدم برداشت.» رضا شکراللهی این صحنه را به یاد میآورد و بغضش میشکند.
بر اساس آمار رسمی حکومت ایران تعداد کشتهشدگان جنگ بیش از ۲۰۰ هزار نفر برآورد شده که بیش از یک چهارم آنها نوجوان و دانشآموز بودند.
کابوس پس از جنگ: زخمهایی که هرگز التیام نیافت
شبح مرگ و خشونت، پیچیده در رویای «حماسه و شهادت»، تجربه و یادگار این کودکان از جبههها بود.
جنگ ایران و عراق مرداد ۱۳۶۷ تمام شد، اما کابوس این سربازان کوچک تازه آغاز شده بود. بازگشت به زندگی عادی برای آنها نبردی تازه و غریب بود. بعد از مین و خمپاره، حالا باید با کوهی از مشکلات روحی و روانی میجنگیدند.
مهدی طلعتی میگوید با اعلام پذیرش قطعنامه ۵۹۸ و پایان جنگ «احساس کردم یک فصل خیلی طولانی از زندگی من بسته شد».
«خیلی از بچهها نتوانستند خودشان را با دوره بعد از جنگ تطبیق بدهند. نظام هم هیچ برنامه ای برای مرمت روحیه آنها نداشت. یعنی خیلی از آنها عملا در جامعه رها شدند. خیلیها در غربت و تنهایی و بدون هیچ مراقبتی از دنیا رفتند. خیلیها خانوادههایشان از هم پاشید.»
رضا شکراللهی هم از سردرگمی پس از جنگ میگوید: «جنگ تمام شده. قطار زندگی دارد حرکت میکند و تو در این ایستگاه داری همین طور نگاه میکنی و هر چه نگاه میکنی میبینی که هیچ واگنی نیست که تو سوارش شوی. صندلی تو کدام است؟ کدام واگن؟ اصلا قطارت کدام است؟»
مهدی طلعتی میگوید شبها بیش از دو سه ساعت نمیتواند بخوابد: «خواب به معنای چیزی که دیگران تجربهاش رو دارند، من خیلی وقت است که دیگر ندارم. من چشمم را میبندم، هزاران چیز جلوی چشمم هست و مهمترین آنها همان چیزهایی است که در آنجا اتفاق افتاده است.»
مسعود هاشمی میگوید بعد از همه این سالها هنوز شبها آن صحنهها به سراغش میآید، با فریاد از خواب میپرد و سرفههای جنگ امانش نمیدهد. میگوید «دیگر احساسی ندارم. تمامش در جنگ از بین رفته است.»